تبليغاتX
قلب شکسته

 

من و تنها

همه ی دار و ندارمو ، هر چی داشتم و نداشتمو ، همه رو به پات گذاشتمو

همه دردامو سوزوندمو ، غرورمو که شکوندمو ، ترانه هامو که خوندمو

حالا که با شعر دنیا دیگه مثل تو نداره ، تنها موندمو

دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو تنها گذاشتی ، بگی دوستم می داشتی
دلم می خواد که برگردی ، دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو دیوونه کردی ، بگی که بر می گردی

من رو حرف تو حساب کرده بودمو
همه عشق ها رو جواب کرده بودمو
از همه قشنگی های زندگی
تنها تو رو
من رو حرف تو حساب کرده بودمو
همه عشق ها رو جواب کرده بودمو
از همه قشنگی های زندگی
تنها تو رو انتخاب کرده بودمو
دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو تنها گذاشتی ، بگی دوستم می داشتی
دلم می خواد که برگردی ، دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو دیوونه کردی ، بگی که بر می گردی
بگی که بر بر می گردی
بد کاری کردی
بگی که بر بر می گردی
بد کاری کردی
بگی که بر بر می گردی
بد کاری کردی
بگی که بر بر می گردی
بد کاری کردی
دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو تنها گذاشتی ، بگی دوستم می داشتی
دلم می خواد که برگردی ، دلم می خواد که برگردی ، بگی بد کاری کردی که منو دیوونه کردی ، بگی که بر می گردی
 

***********

کسی برای من وتو دلش نسوخت
دستامون از هم جدا دستای سرد
کسی برای آخر قصه ما
واسه مرگ عشقمون گریه نکرد
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست


گاهی وقتاست که سکوت ،
مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه،
بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه
کار تو اشک منو شمرد نه
دلو پس گرفتن و سپرد نه
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه

" گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق تو ام،تو بگو یار کیستی؟ "

*******

دل تنگ دل تنگم بي تاب بي تابم

بيدار بيدارم امشب نميخوابم
از تو چه پنهان خواب تو را ديدم
از ترس بيداري با گريه خنديدم

خورشيد و ميبردن تو گريه ميكردي
تعبير خوابم شد اين كه تو برگردي
دل تنگ دل تنگم بي تاب بي تابم
بيدار بيدارم امشب نميخوابم

*******

عمری خیال بستم یار آشناهیت را

آخر به خاک بردم درد بی وفاهیت را

حرف برای گفتن زیاد هست اما با یک جمله کوتا حرفایم را خلاصه میکنم.

تولدت مبارک بئ وفا

نه می تونم

نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم
من نه شاهزاده ی عشقم ، نه شهاب آسمونم
تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات
مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات

تو یه رنجی تا همیشه اگه جون نگیره ریشه ، اگه باز بگی نمی شه
اگه یک روزی بدونم بودن و موندن یادت واسه قلب عاشق من که یه عمری عاشقت بود مثل درد زهر نیشه

تو که هستی ، زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست
می شه دست قسمتو بست ، زیر ذره های لعنت که یه دشمنه تو خلوت که می کوبه ، می سوزونه هر خیال عاشقونه ، بود و خوند و موند و نشکست

نه می تونم دورشم از تو (نه می تونم دورشم از تو)
نه می تونم که بمونم (نه می تونم که بمونم)
من نه شاهزاده ی عشقم (من نه شاهزاده ی عشقم)
نه شهاب آسمونم

اشتباه

تو اشتباه عمرمی


که دیگه تکرار نمیشی


این دفعه دیگه بر نگرد


تو واسه ما یار نمیشی


نه غم میخوام نه خاطره


فقط بزار رها بشم


تو این غریبی نمی خوام


مجنون قصه ها بشم


از توی قصه هام برو


دیگه تو فکر من نباش


تموم کن این قائله رو


نمک رو زخم من نپاش

همیشه بی گناه تویی


همیشه تقصیر منه


نگاه بی وفای تو


همیشه طعنه می زنه


بازم دارم می بخشمت


این اشتباه اخره


گذشتم از گناه تو


شاید خدا هم بگذره

دل به چشمای تو بستم..


تو شدی همه وجودم..


عشق تو باور من شد...


با تموم تار و پودم.. با تمام تار و پودم..


هرکی اومد سره راهم..


چشمامو بستم ندیدم..


عکس تو تو دست من بود...


تو رو بادلم خریدم... تو رو با دلم خریدم..


برای نفس کشیدن..


عشق تو دلیل من بود..


بودن تو پیش چشمام...


خواب و رویای شبم بود..


من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم...


ندونستم تو دروغی..


وای چه تلخه سرنوشتم... وای چه تلخه سرنوشتم..


من بدون تو میمردم...


اما تو تنها نبودی...


من واست بازیچه بودم...


عشق ریاهام نبودی... عشق رویاهام نبودی..


هنوزم سخته عزیزم باور بد بودن تو...


بازی رو دیگه تموم کن...


دیگه بسه موندن تو... دیگه بسه موندن تو...

فکرشم واسم عذابه..


که دلت پر از فریبه...


هنوزم باور ندارم که شدی واسم غریبه...


که شدی واسم غریبه...



گرچه باز واسم عزیزی... نمیبخشم عشق ... تا ابد باید بسوزی.. آره

تو آتیش اون گناه... تو آتیش اون گناه

منو ببخش
كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش
كه گرفتم جای دست عاشقتو
دست عشق ديگرونو
لايق عشق بزرگ تو نبودم
خورشيد بانو
غافل از معجزه تو شد وجودم
اسير جادوت

منو ببخش كه درخشيدی و من چشمامو بستم
منو بخشيدی و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نياوردی به روم هرجا دلت رو مي شكستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش

دروغ و حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. حقیقت لباسش را در آورد. دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید. از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.

” سیزده خط برای زندگی“

يک

دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلكه به خاطر شخصیتی كه من در هنگام با تو بودن پیدا می كنم.

دو

هیچ كس لیاقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمیشود .

سه

اگر كسی تو را آن طور كه می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار

دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس كند.

پنج

بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید.

شش

هرگز لبخند را ترك نكن، حتی وقتی ناراحتی چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

هفت

تو ممكن است در تمام دنیا فقط یك نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هشت

هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

نه

شاید خدا خواسته است كه ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شكر گزار باشی.

ده

به چیزی كه گذشت غم نخور،
به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

يازده

همیشه افرادی هستند كه تو را می‌آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكنی.

دوازده

خود را به فرد بهتری تبدیل كن و مطمئن باش كه خود را می‌شناسی قبل از آنكه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سيزده

زیاده از حد، خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می‌افتد كه انتظارش را نداری.

این متن را برای كسانی كه به هر دلیل دوست تو هستند بفرست، حتی اگر آنها را همیشه نمی‌بینی یا با آنها همیشه صحبت نمی كنی... ولی به خاطر داشته باش:


”هر آنچه اتفاق می‌افتد، بنا به دلیلی است“

دل شكسته

ساعت 3 شب بود كه صداي تیلفون، پسري را از خواب بيدار كرد... پشت خط مادرش بود... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد... صبح سراغ مادرش رفت... وقتیکه داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

نخواستم

نخواستم با غم بسازی
نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد دلتو
دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست
تو زندونه من نمون
حالا که فکر رفتنی
دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری
دلم راتو سد نکرد
برو فردا مال تو
دیگه اینجا برنگرد

بدون من ؛ بعد من
دلتو هر جا ، جا نزار
غم با من بودنو
تو ، من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه
پس چرا من تنها شدم؟!
چرا هر لحظم همیشه
منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات
روی دیوار دلم
چقدر قصه ام خنده داره
چقدر بیکاره دلم

تا دیدم می خوای بری
دلم راتو سد نکرد
برو فردا مال تو
دیگه اینجا برنگرد

بدون من ؛ بعد من
دلتو هر جا جا نزار

غم با من بودنو
تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گاهه
چرا من تنها شدم
چرا هر لحظم همیشه
منم تنها با خودم

چند سال از امشب بگذره

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم...



ارسال شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 8 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

گناهی ندارم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دله من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم
که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم

تسليت قلب صبورم  

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

جای رد پاتو من نیستی و بوسه میزنم

اگه حتی تو جوابمو ندی

من بازم با عکس تو حرف میزنم

تسلیت قلب صبورم

دیگه اون دوست نداره

سهم اون یه عشق تازه

سهم تو طناب داره

پس نه اشکاتو نگه دار

غم تو یکی دوتا نیست

پا نزار روی غرورت

جای اون به زیر پا نیست

جای اون به زیــــــــــــــــــــــــــــــر پا نیســــــــــــت

 

مجرم

هر کی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه
روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه
آآآآآ..... آآآ...
خداکنه غم بیاره واسه تو ماتم بیاره
وقتی که عاشقش شدی به این زودی کم بیاره

آآآآآ..... آآآ...
هر کی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه
روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه
آآآآآ..... آآآ...
خداکنه غم بیاره واسه تو ماتم بیاره
وقتی که عاشقش شدی به این زودی کم بیاره
آآآآآ..... آآآ...
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم
طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره
فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره
غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد
یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم
طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره
فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره
غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد
یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم

 

 

 

 

 وداع

 

خیلی وقته که دیگه تابو تحمل ندارم

بی تو دیگه هوس سوسن و سنبل ندارم

خیلی وقته که واسم زار و پریشون نمیشی

خیلی وقته که تو رفتی و پشیمون نمیشی

 

 

منکه از عشق تو دل سیر و گریزون نشدم

خود پائیزم و زردم ولی ریزون نشدم

منکه عمری پی تو گشتم و حیرون نشدم

خود بغضم که شکستم ولی گریون نشدم

 

 

خیلی وقته که دیگه تابو تحمل ندارم

بی تو دیگه هوس سوسن و سنبل ندارم

خیلی وقته که برام زار و پریشون نمیشی

خیلی وقته که تو رفتی و پشیمون نمیشی

 

مگه من چز یه وداعی بی بهانه چی میخام

اگر سخته یا محاله باشه اینهم نه میخام

 

 

 

منکه از عشق تو دل سیر و گریزون نشدم

خود پائیزم و زردم ولی ریزون نشدم

منکه عمری پی تو گشتم و حیرون نشدم

خود بغضم که شکستم ولی گریون نشدم

 

 

خیلی وقته که دیگه…

 

 

حرفهای گفتنی

 

 هیچگاه فاصله ها و کینه ها حریف خاطره ها نیستند..

اینو بدون که همیشه به یادتم!

********** 

می دونی فرق اسمون خدا با اسمون دلم چیه؟

اسمون خدا یه ماه داره با بی نهایت ستاره.

ولی اسمون دلم یک ستاره داره که بی نهایت ماهه.

دوست دارم همیشه ماه من!

********** 

وقتی خاطره های ادمها زیاد میشه دیوار اتاقشون پر از عکس میشه...

اما همیشه دلت برای کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو روی دیوار بزنی

********** 

امیدوارم با امدن خزان هر برگی که از درخت میریزد یکی یکی از غمهای دل تو هم

کم شود تا اینکه هرگز نارحت نباشی و من هم به ارزویم برسم

چو خوشبختی تو ارزوی من هست!

دوست دارم همیشه!

********** 

شاید تو اسمان را دوست نداشته باشی ولی یک نفر هست

که تورا به اندازه اسمان دوست داره...

********** 

وقتی که دلم برایت تنگ میشه چشمانم را میبندم

و فکر می کنم  که همیشه پیشمی...

********** 

کسی را که دوست داری ازاد بگذار اگر قسمت تو بود بر می گرده

وگرنه بدان از اول قسمت تو  نبوده...

********** 

شیشه پنچره را باران شست

از دل من اما چی کسی نقش تورا خواهد شست؟

********** 

عشق عقل را کور میکند

پس سعی کن عاشق کسی باشی که حاضر باشد

به جای تو بیبیند تا زمین نخوری.

 **********

کریستال. حشیش. تریاک. هروئین. شیشه. ویسکی. ابجو همه اینهارا

میشه ترک کرد ولی تورا هرگز نمیشه ترک کرد

معتادتم همیشه...!

********** 

دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم

با یک نگاهی عاشقانه و مهربان

همان نگاهی که سالها ارزوشو داشتم و از من دریغ میکرد.

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم...

وقتی رفت خیسی اشکاشو احساس کردم

تا بر خاستم جلوی رفتنشو بیگیرم از خواب پریدم

پس نازنین بدان که هنوزهم خواب تورا میبینم...!

********** 

می نویسم ((( د ی د ا ر))) تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله هارا بردار....

 **********

زیباترین عکسها در اتاق تاریک ظاهر میشوند

پس هر وقت در قسمت تارک زندگیت قرار گرفتی

بدان خدا میخواهد از تو یک تصویر زیبا بسازد!

********** 

عشق واقعی و ماندگار هرگز بر جاذبه جسمانی میان شما و معشوق شما متکی نیست

بلکی عشق واقعی از روح شما نشات میگیرد

و این گونه عشق ناب هنگامی که خود را

 در دل و جان دیگری می یابید شکل میگیرد...

 **********

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

پیچاره از این عشق سوختن اموخت

فرق بین منو پروانه در اینست

پروانه پرش سوخت ولی من جیگرم سوخت

 **********

ویرانه نه انست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه انست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست ک با هر نگه تو

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

********** 

وفاداری را باید از نیلوفر اموخت

که به دور هر شاخه ای می پیچد

و در اغوشش میمیرد...

********** 

از شمع باید سه چیز را اموخت.

ایستاده مردن.بی صدامردن. پای دوست مردن.

********** 

 

 

 

 

 

نفرین

من دلم رو به تو دادم
تو ولی دل به هوس
هم نفس بودم و تو
اما همیشه بی نفس
فکر می کردم که دلت
تموم دنیاست واسه من
دلت اما واسه من
هیچی نبود جز یه قفس

نفرین به تو که سایه دردی
یخ بسته دلت از بس که سردی
تو موندی سر دو راهی اما
یک روز تو پشیمون بر می گیردی
نفرین به تو که پر از فریبی
اسمت آشناست ولی غریبی
یک روز تو پشیمون بر می گیردی
از من تا همیشه بی نصیبی

دوست ندارم

دوست ندارم

حیف من که دلخوشیم فقط تو بودی
با تو بودم اما تو با من نبودی
عمر لحظه هامو باختم با تو
اما تو یه لحظه به پای من نموندی
نموندی نموندی

 

 

التماس

یه روز و روزگاری
وقتی که تنها بودم
خدا تو رو فرستاد
یکباره در وجودم
با التماس و گریه
گفتی که عاشقم من
دل به تو دادم آسون
نگفتم عاجزم من

دستپاچه با دلوره دلو فروختم ارزون
دلو گرفتی رفتی
قلبت و کردی مدیون
قلبت و کردی مدیون

با التماس و گریه
گفتم بهم میرسیم
می خندیدی می رفتی
به من به این بی کسی

به التماس و اشکم
نکردی اعتنایی
گفتم بهم میرسیم
آخر این جدایی
آخر این جدایی

با التماس و گریه
گفتی که دوست دارم
با خنجر عاشقیت
زدی به قلبم زارم
تنها گذاشتی رفتی
ندیدی بی قرارم
رفتی پی شادیهات
ندیدی غصه دارم

تنها نشستم اینجا
با خنجری کنارم
یه روزی بر می گردی
که دیگه تکه پارم

یه وقت خبر میارن
یه عاشق تنهایی
بیاد چشمای تو
مرده از این جدایی
مرده از این جدایی

یه وقت میاد به یادت
خاطره ای که داشتیم
میفتی یاد اونکه
روزی دوسش میداشتی
پرپره اشک تو
فایده ای نداره
بدون که تا قیامت قصه ادامه داره....

 

هرگز

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز دلم را نمی شکستی

اگر می دانستی که نگاهت به من راستی می دهد

نمی بریدی هرگز نگاهت را از من

اگر می دانستی تکیه گاه من هستی

جدا نمی کردی هرگز دستت را از من

اگر می دانستی تک ستاره آسمان دل من هستی

نمی کردی هرگز چشمانت را از من پنهان

اگر می دانستی که انتظار پایان دارد

نمی نوشتی هرگز انتظار را بر سر در قلبت

اگر می دانستی که فراموشت نمی کنم

نمی کردی هرگز فراموشم

اگر می دانستی که چقدر میفهممت

نمی نوشتی هرگز این حرفهارا

اگر میدانستم که بیوفا هستی

هرگز قلبم را تقدیمت نمیکردم

اگر میدانستم که چهره زشتت پشت نقاب هست

هرگز چشمانم را به صورتت نمیدوختم

اگر میدانستم که  معصومیتت  تمسیل هست

هرگز عاشق نگاه معصومت نمی شدم

اگر میدانستم که وعدهایت دروغ هست

هرگز نمی گفتم همیشه عاشقت هستم

اگر میدانستم که...

 

 

اشک

 

ای دل شکسته ای دل غمگین بس کن ای دل خوش باور

ای دل مرده بس کن مریزان اشک

   هیچ کس  لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته

 باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود

 

 

فراموشم کن!

 

دستت را از دستهایم جدا کن ، سرت را از روی شانه هایم

بردار ، و برای همیشه از

 

کنارم برو...

 

برو که دیگر نمیخواهم عاشق بمانم ،  دلتنگت شوم و در

انتظارت بنشینم!

 

برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده که برای تو بریزد!

 

خیلی خسته ام ، میخواهم با تنهایی باشم ، تنها در گوشه ای

بنشینم و با خود درد دل

 

کنم!

 

برو ، برای همیشه ، فراموشم کن !

 

فراموشم کن زیرا به فراموشی ات می اندیشم!

 

اگر میخواهی گریه کنی ، در گوشه ای تنها بنشین و زار و زار

گریه کن !

 

نمیخواهم چشمهایت را خیس ببینم و دلم برایت بسوزد!

 

دلم از سنگ شده ، دیگر یک ذره احساس در وجودم نیست !

 

بس است هر چه مرا با عشقت شکنجه دادی و مرا در آتش عشقت

سوزاندی!

 

بس است هر چه سوختم و با عذاب عشقت ساختم!

 

رهایم کن ، آغوشت را دیگر برایم باز نکن ، دستانت را به

سوی من دراز نکن زیرا همان

 

یک ذره غرورت را نیز خواهم شکست!

 

برو و برای همیشه اسم مرا از قلبت خط بزن و فکر با من بودن

را از سرت بیرون کن!

 

دیگر نمی توانم غم و غصه های لحظه های با تو بودن را تحمل

کنم ، هر لحظه به یادت

 

باشم و با خود بگویم ( این دیوانه کجاست؟ )

 

بس که به ساعت و ثانیه شمارش خیره شدم ، خسته شده ام ، بس

که به انتظارت

 

نشستم تا تو بیایی دلشکسته شده ام....

 

دستت را از دستهایم جدا کن ، سرت را از روی شانه هایم

بردار و برای همیشه

 

فراموشم کن!

 

فراموشم کن ، زیرا به فراموشی ات می اندیشم!

 

 

                        



ارسال شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


نرو

نر و نذار تا گل عشقمون پرپر شه و بیمیره

بمان با من بمان برای همیشه پیشم تا من سرم را در روی او شانه هایت بگزارم

و با عطر خوشبوه پیراهنت و با او زلفان ابریشمیت که از بالا روی شانه هایت ریختند عادت کنم

نرو نذار تا این دل شکسته که هنوزهم به عشق بودن و وجود بودنت زنده هست بیمیرد

باورکن که با رفتبت این دل شکسته در به در میشود و میمیرد جلوی این جور مردن را بیگیر

نذار اونکه به تو محتاج هست بی تو و از درد نبودن تو بیمیرد

میدانم که دیگر نمیخواهی بمانی چون تاب دیدن این دل شکسته را که با اون برق چشمان مستت شکسته را نداری

این دل را که با بودنت گرم کردی و زندگی بهش بخشیدی چی زود شکستی

یادت میاد که قول دادی تا برای همیشه محافظ این دل باشی و نذاری که بهش صدمه برسد ؟

پس چرا حالا تنهاش میزاری و میری؟ بمون و ازین شکستگیش که خودت شکستی

مواظبت کن نذار تا همین دیوارهای شکستش از مواظبت عشق تو که در داخل این شکستگی

وجود دارد باز بمانند و برای همیشه فرو بیایند

عزیزم توکه اینقدر بی رحم نبودی من ترحم را از تو اموختم اما حالا چرا با من بی رحمی میکنی؟

منکه همیشه دوستتداشتم و دارم چون تو همه بود و نبودم هستی

نمیخوام که به همین سادگی  عشقم را که به خون دل بدست اوردم از دست بدم

نمیخوام عشق را که برای بدست اوردنش دلهارا شکستم به همین راحتی از دست بدم

میدانم که تو مجبور هستی به رفتن و باید بری اما یادت هست چی میگفتی؟

میگفتی من جای میرم که دلم برد و میدانی و میدانم که دلت پیش من هست پس چرا میری؟

پس حالاکه دلت اینجاست تو بی دل کجامیری؟

میدانم که تو پیشم میمانی برای همیشه و قولهای را که بهم داده بودی پاشون میمونی

میدانم که قصد داری دلهای شکسته را تعمیر کنی و بهشون قوت ببخشی

پس این را هم بدان که با رفتنت اینجا یکی است که میمیرد برای همیشه

و اون تو هستی که میتوانی جلوی مرگش را بیگیری

نرو

 

غرور شکسته

تو غرورم را شکستی  با همان عهد که بستی

فهمیدی بی تو میمیرم تنهایم گذاشتی رفتی

قلب عاشقانه من همیشه پر از سرور بود

فکر میکرد که تورا داره با تواو پر از غرور بود

زدی و چی زود شکستی این قلب پر از غرور را

ساختی تو یک خانه غم همین قلب پر سرور را

از تو او سخن میگفت زیاد حرفش از خدای عشق بود

چقدر ساده دل به تو داد چونکه کار سر نوشت بود

تو میدانی که دل من با غم عشق بود غریبه

دیگر از عشق نگو بر من همه حرفهایت فریبه

یادته که وعهد کردیم پای همدیگر بیمیریم

در وقت غصه و غم دستهای همو بیگیریم

من دارم از غم میمیرم توی تنهای اسیرم

بی وفا رفتی نگفتی بده دست تو بیگیرم

دست من خالی و سرده دنبال دستهات میگرده

این دل شکسته من بعد تو دنبال مرگه

این دل شکسته من هوای بارونی داره

اسمونش پر ابره ولی بارون نمیباره

شایدم قسمتم همینه بر دلم باران نه باره

یارو دلداره ندارم به جز این کاغذ پاره

اسمون این دل من هیچ ستارهی ندارد

تنها ماه او تو بودی دیگر او ماه هم ندارد

برای دل شکستم ماه اسمون شو دوباره

تو همان ماه من هستی ولی در نقش ستاره

دراین وسعت دل من تو به مثل یک بهاری

توی این قلب شکسته تو همیشه خانه داری

یادته قول که دادی تا ابد پیشم بمانی؟

تو غرورم را شکستی میگی هیچی نمیدانی

برایم هیچی مهم نیست مریزان اشکهای سردت

قسم بر اون خون پاک که  ریختش از توی دستت

شاید قسمتم همین بود که دلم تنها بماند

از غم تو بی وفا یار تا که زنده هست بخاند

غرورم بدجور شکستی زندگیم را دادی بر باد

نمیدانم که از این درد چقدر بزنم فریاد

گوش هیچکس شنوا نیست چشم هیچکسی بینا نیست

عشقم رفته از کنارم دیگر دیدنش روا نیست

دلم من یکبار شکستی توی این زمانه پوچ

مشو ای دل دیگر عاشق که برای دردش دوا نیست

دلم من هنوز اسیری از درد عشقت میمیری

گنج زندگیت رفته از دست این روزها خیلی فقیری

 ای دلک خسته ی من توی تنهای اسیری

دادی عشقت را از دست همین بهتر است بمیری

این دل شکسته من میزند از دردش فریاد

بی وفاهی بی مروت خیلی زود بردیمو از یاد

مرغ شادخوان دل من دیگر شادی ندارد

ناله غم دارد بر لب چون در این روزها میمیرد



ارسال شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


Tarkan Verme (english Translation) lyrics"

Being born from my cause without choosing it
What pain I'm to endure without knowing it
I've collapsed with the weight you made me bear oh my
If you're going to give me anything, don't give me advice, I don't want it
Don't give me, don't give me, don't give me a piece of your mind,
If you're going to give me anything, give me peace of mind

Those who say that less means more
Why do they always take more than they give
Those persuaded by reason to upset love
Don't think that they walk around more happier than us
Don't give me, don't give me, don't give me a piece of your mind,
If you're going to give me anything, give me peace of mind

How can they who bear loss know profit
If you're to return to me, return now, I won't wait
How can a heart be banished from its settled place
Don't give me, don't give me, don't give me a piece of your mind,
If you're going to give me anything, give me peace of mind

 



ارسال شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 8 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


وقتی که میرفتم
فکر تو راحت بود
تکرار اسم من از روی عادت بود
وقتی که میرفتی
از غصه وا موندم
مرگم که زودم بود
فردا رو جا موندم

دلخور نشو از من
از اینکه دلتنگم
من با خودم قهرم
با تو نمیجنگم
از دست خود رفتم
از دست تو دورم
دلخور نشو از من
وقتی که مجبورم

این قسمت من بود
حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم
از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر
همدرد بی تقصیر
باشه گناه تو پای منو تقدیر

این قسمت من بود
حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم
از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر
همدرد بی تقصیر
باشه گناه تو پای منو تقدیر

وقتی که میرفتم
فکر تو راحت بود
تکرار اسم من از روی عادت بود
وقتی که میرفتی
از غصه وا موندم
مرگم که زودم بود
فردا رو جا موندم

این قسمت من بود
حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم
از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر
همدرد بی تقصیر
باشه گناه تو پای منو تقدیر

این قسمت من بود
حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم
از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر
همدرد بی تقصیر
باشه گناه تو پای منو تقدیر

مرگ



ارسال شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 8 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

خيلي زود از يادت رفتم

مثل شعراي قديمي بوي كهنگي گرفتم

ديگه تازگي ندارم خيلي زود از يادت رفتم عزيزم

اين روزها چند خطي ام شعر توي تنهايي نوشتم

حيف همه بيت هاش همين شد خيلي زود از يادت رفتم عزيزم

يادمه برام مي گفتي توي حرفات از صداقت

عشق نه خيلي بالاتر آره از ته رفاقت

كو كجاست اون همه حرفات خيلي زود از يادت رفتم

كو كجاست عشق تو چشمهات خيلي زود از يادت رفتم

من شكستم اين دلم رو پي اعتماد با تو

دلمو خوش كردم اما بي تو و با ياد با تو

دلم اينجا توي سينم بي تو خشكيد و نگفتم

تو دلم غصم همينه خيلي زود از يادت رفتم

گله اي ندارم از تو مي دونم سياهه بختم

گله ام فقط همينه خيلي زود از يادت رفتم

 

خیلی سخته وقتی که...

خیلی سخته وقتی که بغض گریه گلوتو بشکوفه ولی

 در لب تبسم داشته باشی تا کسی از درد دلت خبر نشد

خیلی سخته وقتی که غم در صورتت اشکار باشد ولی

با نقاب شادی صورت غمزدهت را پنهان کنی تا کسی نبیند

خیلی سخته وقتی که عزیزترین کست اون کسی که همیشه

به یادشی هستی و همیشه لحظه به لحظه بهش فکر میکنی

 ازت بخواد که فراموشش کنی و دیگه هیچ وقت بهش فکر نکنی

خیلی سخته وقتی منتظر دیدن بهترین کست باشی ولی

بهت بگن که دیگه حق یکبار دیدنش راهم نداری

خیلی سخته وقتی یکی برای سلامتیت همیشه دعا

میکرد ازش بخوای که دیگه برای مرگت دعا کند

خیلی سخته وقتی که عزیزترین کس و دوستداشتنی

و نزدیکترین کست برای همیشه ازت دور بشد

خیلی سخته وقتی که برای بدست اوردن عشقت حاضر باشی

هر کار کنی ولی یجور ازت بیگیرنش که هیچ کاری نتونی

خیلی سخته وقتی که قلب پاک و معصومت که پر از عشق

هست برای همیشه بشکند و برای نشکستنش هیچ کار نتونی

خیلی سخته وقتی که اشکات مثل بارون برای یکی بریزه

ولی اون کس نباشد تا جلوی ریختن یک اشک توهم بیگیرد  

خیلی سخته وقتی که...



ارسال شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی این گونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرد من

قصه گوی غصه غم ها نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج از دریا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوز پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد از تو این زندگی زیبا نبود

کـــاش بــــودی.•* *•. .•*..*•.

 

شعر از هلن عزیز

 



ارسال شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم




ارسال شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

دیشب باز دوباره خواب دیدم خواب خیلی قشنگی بود

خیلی وقت بود که خواب ندیده بودم

تو که میفهمی من به راحتی خواب نمیبینم

و میفهمی که من فقط خواب اونهایکه برایم عزیزن میبینم

و این راهم میفهمی که من فقط یک عزیز دارم

و اون عزیز برایم از همه عزیزانم عزیزتر است

وای چی خواب بود

اگر بدونی که چقدر خواب زیبائی بود

حتما ازم میخواهی که برایت تعریف کنم

این و گفتم چون مطمهن هستم که دلت میخواد بشنوی

اما قبل ازاینکه تو ازم بخواهی خودم تعریف میکنم

خواب دیدم مثل همیشه از اون روزهای به یاد ماندنی

خواب دیدم که مثل همیشه دلم برایت تنگ شده

و دلم میخواد که باز بیبینمت تو همان جای همیشگی

توی همان قهوه خانه که میز اخرش جای من و تو بود

من راه میوفتم میام سر قرار جای همیشگی

قبل از انیکه به انجا برسم وتورا بیبینم

میرم مثل همیشه تو اون گل فروشی سر کوچه قرار

تا برایت از اون گل سرخ که دوست داری و میخواهی

همیشه برایت بیارم بخرم

میرم داخل و سلام میکنم اما گل فروش جوابم را نمیده

و لی یجور نگاهم میکنه و بهم میگه که چرا دیگه ازش گل نمیخرم

من با لب خندان بهش میگم که اومدم برای گل خریدن

و میپرسم گل سفارشی من کو؟

میخواد چیزی نگه اما  مجبور میشه جواب بده

و میگه که خیلی وقت است که گل تورا به قیمت خوبتر برای

کسی دیگری میفروشیم و همین چند لحظه پیش اومده بود دنبالش

و دیگر ما از ان گل نداریم

ازش میخوام که برایم به زودترین فرست گیر بیاره

اما در جواب بهم میگه متهسفم برایت

با شنیدن این حرفش چشمهایم پر از اشک میشند

اما دلم بهم میگه که مهم نیست زود باش برو که

دیرت نشه سر قرار

با عجله میام تو قهوه خانه و مستقیم میرم سر اون میزه که

مخصوص من و تو هست

تا میخوام بشینم یکی صدا میزند و میگه اون جای من است

میخوام بیبینم که صدای کی بود؟

میبینم که یک مرد جوان میاد به طرفم و در دستش اون

گل که قرار بود من بخرم است و بهم میگه که این جای من است

بفرمائید میز بعدی!

با تعجب نگاهش میکنم و هیچی نمیگم ولی میخوام هر چی زود

بفهمم که این مرد جوان کی هست که گل مخصوص عشق من را

بر دست داره و همچنین جای من را گرفته؟

میرم تا از قهوهدارچی بپرسم چشم میوفته به در که اونکه منتطرش هستم

میاد داخل با خود میگم که گل و جای را که از دست دادم پس تا عشقم ازم ناراحت نشده برم

و ازش با لبخند پذیرائی کنم

تا قدم بر میدارمکه برم جلو میبینم که یکی با سرعت ازم رد میشه

نگاه میکنم میبینم که اون کس هما جوان که گل من و جای من را گرفته

تا میخوام چیزی بگم میبینم که اون به اون مسیری که من قرار بود برم میره

و میرسد به جایکه من باید میرسیدم و ان گل را میده به اون کسی که من

منتظرش بودم و همیشه اون گل را بهش میدادم

 فکر میکنم که خیالاتی شدم اما دقت میکنم میبینم نه

قضیه جدی است و حقیقت داره

با دیدن این صحنه میخواستم امانجا بمیرم  تا نبینم که حقیقت داره

ولی میگم نه اون عزیز من است شاید فکر کرد که طرف گل را از طرف من بهش داده

میخوام برم جلو تا براش بگم که گل از طرف من نیست اما میبینم که خودش

بطرف من قدم بر میداره و با اون جوان میاد

اماده میشم تا سلام کنم بهش میبینم که با خیال راحت از کنارم رد میشه

و میرد میشیند سر جای همیشگیش بدون اینکه متوجه من شود

بازهم فکر میکنم که شاید من را ندیده و اونجا منتظر من نشسته

دوباره میخوام برم بطرفش میبینم که اون جوان میشئند سر جای من

و کسی که دلم برایش تنگ شده و همیشه عاشقانه دوستش دارم

 خیلی ارام بدون کدام ممانعت داستهای که همیشه در همانجا در دست من بود و قول داشتن

اون دستها برای همیشه به من داده شده بود خود را میده به دستهای اون جوان

انگار که یکی مجبورش کرده باشد

من در انجا که ایستادم هیچ کس متوجه من نمیشه که بیبینند حال من در چی وضیعت قرار دارد

من که با دیدن این صحنه غیر قابل باور اشکم مثل سیل از چشمانم جاری شده

و دیگر هیچ قدرت در وجودم نمونده میخوام برم دستهای اون جوان را از تنش جدا کنم

اما میبینم که یکی دستهای خودم را از تنم جدا کرده وبا

خنجر تیز زده تو قلبم

دارم از درد که در قلبم حس میکنم میمیرم بلند صدا میزنم که کمک

هیچ کس صدامو نمیشنود بجز چند نفر که مثل خودم دست ندارند

و حتا زبان ندارند که  برایم کمک طلب کنند در صورتشان

حس همدردی دیده میشود اشکهایشان برام میریزد و میخواهند که کمکم کنند

ولی نمیتوانند چون از دستشان چیزی بر نمیاد

نمیدانی چی درد در قلبم شکسته من است

چقدر غمم زیاد است که تمام وجودم را فرا گرفته

وقعا چقدر تلخ است غم کسی که یک حالم ارزوهایت

با بدست اوردنش براورده میشد اینطور راحت از دستت برود و هیچ  کاری برای

بدست اوردنش نتوانی اونکه تمام زندگی و امیدت باشد به همین سادگی

ازتو دور شود برای همیشه و دیگر هیچ وقت دستت بهش نرسد و اونکه فکر میکردی برای همیشه از تو میشود

و پیشت میماند دیگر هیچ وقت نبینیش و حتا امید به یکبار دیدنش را هم نداشته باشی

من اگر از چشمهایم اشک میاد چون غم در دلم است و این اشکها هم از قلب شکسه من است

که دارد زار زار گیریه میکند

پس تو برای چی اشک میریزی و اینطور پر درد گیریه میکنی؟

نکند که تو هم با من همدرد هستی؟

این خواب من حقیقتیست که برای زیادیها اتفاق افتاده

و همچنان برای ( ****)

 قشنگی و زیبائی خوابم در انجا بود که چند همدرد و بی دستو زبان دیدم

که برای کمکم زار زار اشک میریختن!

خواب



ارسال شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


اهای نازنین مرمر

گل عشق را کردی پرپر

بیگیر دست منو دست منو دستمو از سر

اهای نازنین عاشق

خوشروتر از شقایق

نمیدانی چقدر سخت مگذره بی تو دقایق

توکه گل اناری همیشه تو بهاری

تو رفتی از کنارم ازمن خبر نداری

اهای ای گل خوشکل                 اهای خواهر سنبل

بخای نخای هنوزم                     جای تو است دراین دل

حس میکنم که خستم                 با این دل شکستم

یادته عهد که بستم                    دل به هیچ کسی نبستم

توکه رفتی پس نیائی                  همیشه منتظرت هستم

چرا رفتی از کنارم؟                   بی تو من بی قرارم

چرا هستی تو خاموش؟              مرا کردی فراموش

بیا بر کرد دوبار                        منو بیگیر در اغوش

منکه دل به تو دادم                   چرا بردی زیادم؟

اهای خوشکل تو رفتی               دلم را با خود نگرفتی

توهی همه وجودم                     توهی بود و نبودم

تو از وقتی که رفتی                  منم رو به غروبم

این یادت باشه همیشه               زندگی بی تو نمیشه

یادت است همون گل سرخ که گذاشتی لای دفتر؟

خشک شده ولی نمرده میکشد نفس اخر

بیا برگرد تو هنوزم توی این قلب شکسته خونه داری

یادته قول داده بودی که هیچ وقت تنهام نزاری؟

حالا که رفتی عزیزم این حرفم یادت بماند

هیچ وقت از یادم نمیری دوست دارم ای دیونه

تکرار میکنم این حرف را چونکه خوب یادت بماند

اینکه قلبشو شکستی تا ابد برای همیشه به یادت تنها میماند!

دلتنگ

 



ارسال شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 10 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


باز بهار اومد بهار زیباهی و تازگی

بهاریکه با رسیدنش همه چیزها زنده میشود

گلهای زیبا و خوشروی میروید که با طراوت عطرش دلها زنده میشود

اما وای بر من و حال دل من که داریم میمیریم

چون بهار ما با بهار دیگران فرق دارد

بهار ما  از هر نگاه بهتر و زیباتر هست

اما افسوز افسوز افسوز بر ما

که با امدن بهار سبز بهار ما رفت

بهار ما با ما سازگاری نکرد

بهاری داشتیم که با بودنش در فصل سرما

در زمستان  سردیکه همه چیزها یخ میزد

ولی ما با تن برهنه در کوچه های یخی قدم میزدیم

چون قلب ما پر از عشق او بود

سردی را احساس نمیکردیم چون دستهای گرم

و پر محبت او بر ما حرارت عشق می ورزید

ای خدا چی بر حال ما اوردی؟

چی شود اون روزهای خوب ما؟

کجا شد اون دو دل که گرم عشق بودن؟

کجا رفت اون عشق که قرار بود تا ابد بمانه؟

اون دو قلب که به هم وسل بودن و با

داشتن همدیگر فکر میکردن که دنیا از اونهاست

چرا این دو قلب پر از عشق را از هم دور کردی؟

چرا ادمهای که تاب و توان عشقو ندارند با کلمه عشق اشناشون میکنی؟

اگر قانون دنیا اینطوری هست پس چرا برای

ادمها قوانین عشق و عاشق بودن را یاد نمیدی؟

داشتیم از بهار سخن میگفتی اما این دل

رفت به راهی عشق به راهی که رفتنش به اون راه ممنوع است

چی کار باید کرد نمیشه جلوی دل راه گرفت

این دل هنوزهم دنبال بهار گم شده خود میگرده

ا گر چی که چشمانش خسته اند و پر از اشک

و اشک که بعض وقتها به خون تبدیل میشود

چشمان که جاری شدن اشک از ان بهید بود

اماحالا تمام وقت مثل ابر بهاری میبارند

و دیگر ایستادن اشک را در ان به ندرت بیبینی

این دل شکسته که دیگر بهار نداره حرفهایش هنوز تمام نشده

اما افسوز که این چشمهای خسته ممانعت میکنند

و با جاری کردن اشک صفحه کاغذمرا خیس کردن

و قلمم هم دیگر روی کاغذ خیس نمینویسه

باید منتظر بمانم تا کاغذ خیسم خشک بشه.

....

کاغذ خیس

 



ارسال شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



                                                
                        و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
                         
                        باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است....
                        
                        سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب
شکسته....
                        
                        قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد!
                        
                        احساس تنهایی میکنم ؛ احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی
                        عشق را با
                        
                        حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است
                        
                        تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را
                        میخورم
                        
                        و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند!
                        
                        چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی .....
                        
                        دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛
                        
                         چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!
                        
                        دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با
                        
                        حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و
                        دلگرمی بدهد ؛
                        
                         دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه
                        هایم
                        
                        پاک کند و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از
                        دردم است
                        
                        و یک بغض کهنه در گلویم....
                        
                        هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد
                        
                         تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم....
                        
                        کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس
                        است!
                        
                        دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با
                        خود نبردی ....
                        
                        رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست
                        ؛
                        
                         رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه
وار
                        
                         تو را دوست نخواهد داشت.....
                        
                        هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو
                        
                         با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و
                        عزیزی...
                        
                         تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت....
                        
                        و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم!
                        
                        کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به
                        من امید میدادی....
                        
                        مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام
                        رویاییت درمان میکردی....
                        
                        همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر
                        زبان نمی آوری....
                        
                        اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....!
  
                       دوستت دارم عزیزم...
                        
                        زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه !
                        
                        زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک
                        عالمه درد در دل!
                        
                        همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت
                        شده بود
                        
                        اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و
                        بسته رو به خوشبختی
                        
                        یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است......
                        
                        دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های
                        چشمانم نیز آرام نمی شود!
                        
                        چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند و
                        
                        دستانم تشنه  گرفتن دستان مهربان تو اند!

                       و هنوز این  چشمهای خسته دنبال تو میگردن...

                     نمیدانی که  چقدر دلم برات تنگ شده

                      هر وقت که  یادت میوفتم با عکس  که ازات دارام 

                   حرف میزنم...

                 اما افسوز  که هیچ  جواب ازش نمیشنوم

                 غصه و غم تو رنگ پیری را برایم خریداند

               رنگ که به هیچ رنگ شباهت نداره

              رنگ سیاه که رنگ غم است

                اما این رنگ از رنگ سیاه هم غمگینتراست

              چنان گویا که رنگ مرگ باشد

            دل بشکسته این عاشق تو

            همیشه جایگاه درد باشد

مرگ 

    
                   



ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 2 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


یعنی باید باور کنم دیگه نیستی

میان راه گذاشتیمو دلم شکستی

قرار بود که با من بیای تا اخر خط

بدجوری داغونم کردی ای بی معرفت

یادت میاد که میگفتی بی من میمیری؟

تا ابد مال من هستی و هیچ وقت نمیری

چی زود فراموش کردی این عهدکه بستی

رو حرفهایت پا گذاشتی و قلبم شکستی

قصه عشق من و تو چی زودگذر بود

خبر شد اونهایکه از ما بی خبر بود



ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



کسی برای من وتو دلش نسوخت
دستامون از هم جدا دستای سرد
کسی برای آخر قصه ما
واسه مرگ عشقمون گریه نکرد
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست

گاهی وقتاست که سکوت ،
مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه،
بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه

کار تو اشک منو شمرد نه
دلو پس گرفتن و سپرد نه
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه

" گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق تو ام،تو بگو یار کیستی؟ "

چی خوب دادی جواب تو از سر دل

چی زود بردی دلم چون بود غافل

نمیدانست که اینطور میشکند زود

زه بی رحمی تو میگرده نابود



ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


                        
                                 
                        رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟

                        رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام
                        حرف ناگفته!

                        می دانستم می روی اما نه به این زودی!

                        خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!

                        خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.

                        خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.

                        خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.

                        تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟

                        افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت…

                        تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است.

                        با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به
                        زندگی نیست.

                        آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند.  همه تبدیل به خواب
                        بیدارنشدنی شدند. رفتی

                        بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی!

                        مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر
                        به شهر خوشبختی

                        میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم
                        بودیم ندیدی! حالا

                        سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !

                        من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.

                        خوشبختی را در چهره ات می بینم . اما چهره من دیگر رنگ
                        خوشبختی را نخواهد دید

                        و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.


غصه



ارسال شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 8 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


                
                        فراموشم کن اما....
                        همیشه از این می ترسیدم که روزی فرا رسد که دیگر در قلبت
                        جایی نداشته باشم...
                        همیشه می ترسیدم تو روزی عشقم و آن قلبی که
                        دیوانه تو هست را فراموش کنی ...
                        همیشه میترسیدم که به آن وعده هایی که به من دادی عمل نکنی
                        و همه را فراموش کنی...
                        اینک نیز من گل خشکیده ای هستم که برای تو زمانی زیباترین
                        گل در باغچه زندگی بودم....
                        اینک ستاره ای در زیر ابرهای سیاه دلت شده ام که
                         روزی روزگاری درخشانترین ستاره قلبت بودم....
                        اینک من مرد تنهایی شده ام که روزی زندگی تو
                         هستی تو و تمام وجود تو بوده ام....
                        هیچگاه حتی در خواب هم چنین لحظه ای نمیدیدم
                         که تو از من دلسرد شده باشی...
                        اگر میگفتند عشق در این زمانه وجود ندارد و در دلها یک ذره
                         محبت ووفا نیست باورم نمیشد و میگفتم
                        تو با همه دلها فرق داری .... تو برایم بهترین و عزیزترینی
                        .....
                        حالا من تنهایم و دیگر احساس عاشقی نمیکنم....
                        احساس میکنم مجنونی هستم که لیلایم مرا
                        به دست فراموشی سپرده است....
                        همیشه از این میترسیدم که روزی تو بیخیال من شوی و دیگر
                        هوای
                         این دل خسته و عاشق مرا نداشته باشی....
                        تو بی خیال باش من میسوزم ؛ تو فراموشم کن من تا ابد تو را
                        دوست خواهم داشت....
                        دوستت خواهم داشت با همه بی وفاهی هایت و همه شکنجه های
                        عشقت!
                        از هر چه میترسیدم اینک همه برایم اتفاق افتاد و
                         من از همان آغاز پایان قصه عشقمان رامیدانستم اما به عشق
                        و امید تو
                          باز هم با تو ماندم ؛ سوختم و ساختم....
                        مرا با آتش بی محبتی هایت بسوزان تا لحظه ای که
بمیرم......

                       برو اما  مطمئن باش ای بی وفا که :


                        من دیوانه بی خیال تو نخواهم شد......
 

برو



ارسال شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ فراموشم کن ای بی وفا اما.....! ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


عزیزم بدان این رسم عاشقی نیست

بی وفاهی با عاشقی خیلی فرق داره

حالاکه به حرف من گوش نمیدی پس یکبار نگاهی بر من بیانداز تا بیبینی

 که بی وفاهی تو چی بر حال و روز من عاشق آورده

تو میری از پیشم اگرچی که میدونی بعد از رفتنت دیگه من وجود ندارم

اما خیلی بی رحمانه به راهت ادامه میدی

چی بی وفا بودی تو و چی بی رحم

این دل غافل من هست که میشکند

دل من خیلی ساده ولی استوار مثل کوه

بر تو چقدر ساده بود شکستن همچون یک کوه

دل من چی بی قرار بود واسه دیدن نگاهت

برگشتی به من تو گفتی که برم دور  از تو راهت

دل من پر از عشق توست

قلبم برات خانه ساخته

اما تو رفتی  نه خاستیش عشقت مرا دیوانه ساخته

دیوانه که شبها از غمت تا صحر بیدار میمونه

و با اون عکس زیبایت سخن میگوید و برایش اشک میریزد

ام افسوز که این عکس زیبایت فقط تبسم میزند و بس

نه حرف میزند و نه حس دارد

انقدر از من دل سرد شده که حتا اشکهایم را پاک نمیکند

شاید میخاد برایم تبسم زدن و خندیدن را یاد دهد

ولی افسوز که من همه چیزم شدن غم تو

دیگه یاد گرفتن هم از یادم رفته

اما مطمهن باش که عشق تو هیچ وقت از یادم نمیره!

 

 



ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ فرق میان عاشقی و بی وفائی ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


  
                                                  
                        حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی آب سرد بر روی این قلب
                        آتشین من نریز!
                        
                         با رفتنت مرا وسوسه نکن که خود را از دنیا رها کنم....
                        
                        حالا که آمدی و اینهمه قول و قرار دادی بیا و تا آخرین
                        لحظه با من باش....
                        
                        بیا و مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن ....
                        
                        تنهای تنها بودم ، اینک که با تو هستم دلم میخواد تا آخرین
                        لحظه نفسهایم
                        
                        با تو باشم و دیگر به سوی تنهایی ها بازنگردم....
                        
                        نمی دانم چرا اینهمه تو را دوست می دارم و لحظه به لحظه
                        دلم
                        
                        برایت تنگ می شود! تنها می دانم احساس میکنم اینک یک
                        دیوانه ام!
                        
                        دیوانه ای که شب ها با یاد تو و از دلتنگی تو با چشمهای
خیس
                        
                         می خوابد و روزها نیز لحظه به لحظه به یاد تو هست و فکرش
                        از یاد تو بیرون نمی رود!
                        
                        حالا که آمدی و عاشقم کردی ، قلبم را نشکن و چشمهایم را
                        خیس نکن!
                        
                        حالا که آمدی ، مرا تنها نگذار و قلب مرا دوباره در به در
                        این دنیای بی محبت نکن!
                        
                        تو اولین و آخرین عشق منی عزیزم ، چگونه تو را فراموش کنم
                        ای تو
                        
                         که مرا از گرداب تنهایی و نا امیدی نجات دادی و به زندگی
                        سرد
                        
                         و بی روح من جان تازه ای دادی!
                        
                        مثل خزانی بودم که با آمدنت تبدیل به بهار سبز عاشقی شدم،
                        مثل پرنده ای
                        
                         در قفس بودم که تو آمدی و مرا در آسمان آبی وجودت رها
                        کردی!
                        
                        مثل کویری بودم که آرزوی یک قطره باران محبت را می کشیدم ،
                        تو آمدی
                        
                         و مرا از عشق و محبت خودت سیراب کردی عزیزم....
                        
                        اینک که آمدی و مرا عاشق خودت کردی رهایم نکن، مرا تنها
                        نگذار و
                        
                         به آنهمه قول و قرار وفادار باش ! تو دیگر با ما بی وفایی
                        نکن
                        
                         که دیگر صبر و طاقتمان به آخر رسیده است!
                        
                        تو یکی بیا و از ته دل با ما یار باش.....
                        
                        نمی توانم فراموشت کنم ای تو که مرا دیوانه کردی ، مرا در
                        این دنیای
                        
                        عاشقی در به در نکن ، فراموشم نکن و با من باش ، و تا ابد
                        مرا دوست داشته باش....
                        
                        اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، اگر می دانستی
                        
                         که چشمهای بی گناه من شب و روز برای تو خیس است و از
                        دلتنگی
                        
                          تو می بارد ، اگر می دانستی تنها آرزویم به تو رسیدن است
                        ، هیچگاه مرا
                        
                         با این عشقت نمی سوزاندی و تنهایم نمیماندی!

                                          توکه میگفتی دوستم داری پس چرا رفتی و تنهایم گذاشتی

                                                                   ای ماه تابان من؟

تنها



ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1 قبل از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ مرا نسوزان ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



                        برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....
                        
                        خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....
                        
                        برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان
                        که یک دریا
                        
                         برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب
                        نامهربانت کردم....
                        
                        برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و
                        زندگی
                        
                         را برایم پوچ و بی معنا کردی.....
                        
                        برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی
                        
                         که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....
                        
                        همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر
                        دو سه خطی می نوشتم
                        
                         برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم
                        ، نه زندگی را زیبا می بینم
                        
                        و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....
                        
                        همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و
                        تنها خاکستر
                        
                         آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن
                        نوشته بودم
                        
                        در قلبم مانده است....
                        
                        برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد
                        کن ،
                        
                        اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من
                        همیشه و همیشه
                        
                         یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم
                        بست!
                        
                        عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه
تلخ
                        
                         را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!
                        
                        عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از
                        خدای خویش دارم
                        
                         و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان
                        عشقم را به تو ثابت کنم...
                        
                        نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و
                        در به درم را
                        
                        شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!
                        
                        برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای
                        
                         ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!
                        
                        برو اما فراموشم نکن
با اینکه میدانم روزی فراموش می
                        شوم.....
                        
برو                        



ارسال شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 11 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ برو اما فراموشم نکن! ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


       
                       
                         
                        بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....
                        
                        همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم
                        به عنوان
                        
                        بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....
                        
                        کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی
                        شدی
                        
                        و آن را دور نمی انداختی .....
                        
                        کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد
                        
                         بر روی آن نمی ریختی!
                        
                        رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!
                        
                        تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی
                        هایت
                        
                        آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!
                        
                        تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟
                         
                        اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !
                        
                        با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر
                        میکردم که قلب
                        
                         تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم
                        و تا ابد بمانم....
                        
                        اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده
                        
                         است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت
                        سوختم تا با
                        
                         گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر
                        سرد بود
                        
                         که دیگر جای ماندن در آن نبود....
                        
                        این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی
                        کردی!
                        
                        همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو
                        
                         آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!
                        
                        قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک، چند آرزوی
                        
                        بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....
                         
                 
  اگر معنای عشق شکست است پس
                        لعنت به عشق!
                         
                        اگر رسم عاشقی دلشکستن است پس 
         
               نفرین بر تو !

قلب شکسته



ارسال شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 9 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ سهم من از با تو بودن ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



                       
                         
                        آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....
                        
                        حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه
                        تو را میگیرند...
                        
                        میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی
                        
                        صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....
                        
                        دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم
                        چگونه دلم را خالی کنم...
                        
                        میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....
                        
                        خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....
                        
                        همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و
                        دلگرفته
                        
                         نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک
                        میریزم.....
                        
                        به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی
                        شانه های
                        
                         مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....
                        
                        حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....
                        
                        کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه
                        این
                        
                        چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....
                        
                        قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار
                        شنیدن
                        
                         صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای
                        غریبی دارد....
                        
                        شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و
                        روزهایم نیز مثل شبها!
                        
                        دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم
                        کردی!
                        
                        اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند
                        
                         درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز
                        فرا گرفته است....
                        
                        فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است
                        
                        و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............

اشک غم                         



ارسال شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 9 بعد از ظهر نویسنده : [ مصطفی صوفی زاده و صبا احمدي ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


online